مريم تنها نيست

آموخته ام که با پول می شود خانه خرید
ولی آشیانه نه
 
رختخواب خرید ولی خواب نه،
 
ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،
 
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
 
دارو خرید ولی سلامتی نه،
 
خانه خرید ولی زندگی نه
 
و بالاخره ،
می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 
آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
 
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
 
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
 
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
 
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
 
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

 آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
 
 آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
 
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

  
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
 
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
 
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
 
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
 
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
 
 آموخته ام ... که زندگی دشوار است،
اما من از او سخت ترم 
 
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
 
 آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
 
 
چارلی چاپلین

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجاکه خواهد

یا نمی خواهد

باغبانو رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی

نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۳٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط مریـم نظرات () |

آسمان بارانی است

اشک من هم جاری است

شاید این ابر که می نالد و می گرید از درد من است

آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است

شاید او می داند

که فرو خوردن اشک

قاتل جان من است

من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم

اشک خود را که نگه می دارم با یه بغض کهنه

من رهایش کردم باز زیر باران

من به زیر باران اشکها می ریزم

همگان در گذرند

باز بی هیچ تامل در من

سر به سوی آسمان می سایم؛

من نمی دانم...

صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٧ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

گــــــاهی از تو دور می افتم به تمام ابرهـــایی که بالای سرت راه می روند حسـودیم می شود آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که به خاطر باران دوستش داشتی. گاهی که دیدنت محال می شود به ستارهها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازد و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند. وقتی نیستی روحم سرگردان است که احوال تو را از تمام دریاها می پرسد. موجهایی که حتی یک بار تور دیده اند هر گز به سکوت و ساحل نمی اندیشند . پیراهنم از من خوشبخت تر است چون اولین کسی است که نام تو را از صــــــدای تام تام قلبم می شنود . چه کاروان ، چه قطار ، چه پرنده های آهنین هر چه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله ما را کم کند دوست داشتن است. مهم نیست اگر حتی همه راه را در خواب باشم هر که تورا یک بار ببیند شاعر می شود من از روز اول شعر می گفتم و آنها را برای فروشتگان  می خواندم راستی پروانه هایی که لای دفترچه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند . روزهای دیدار همیشه بارانی است مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم حرفهایمان  زیر باران تازه می شوند در این همه تاریکی چه صبح دلپذیری جریان دارد . چراغ را روشن می کنم رویاهایم بیدار می شوند. من حتی دارم دستی که اولین گل سرخی را که لبخند نان در زمین کاشت . خوب می دانست که یک روز انبوهی از آن تقدیم تو خواهد شد .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

بعضی روزها ساعتها ، تنهای تنها در اتاقم که شبیه شب است ، می نشینم و شعرهای خاکستری ام را برای مردگان می خوانم . آنقد تلخم که هیچ قصه شیرینی نمی تواند گره از آبروانم بگشاید رویدن هیچ شمعدانی نمی تواند تکلیف دلم را روشن کند . نه بال کبوتری که پرواز را به یادم آورد نه عبور نسیمی که بوی یار و دلدار را به مشام من برساند هوا ساکن ، دیوارها سخت و پنجره ها عبوس و دلگیرند و بعضی روزها آنقدر بال بر کتفهایم دارم که می توانم یکسره و یک نفس آسمان را پشت سر بگذارم و تا آخرین کوچه بهشت بروم می توانم از فرشته های تو زیباتر باشم و بی هیچ اضطرابی به تو سلام بگویم ، می توانم شعله ای سرکش جهان را به سر انگشتانم خاموش کنم .

آنقدر سبک و شادم که می توانم دست روحم را بگیرم و به یک جغرافیای دیگر بروم و در یک کلبه سبز و دست نخورده در میان شب رها آهوها نیایش کنم . بعضی روزها آنقدر از تو دورم که همه چیز را سیاه می بینم و از پیراهنم آتش زبانه می کشد و دستهایم مثل سرب سنگین می شود . رقص بادبادکها مرا به وجد نمی آورد و صدای موجهای دریاچه های پر از قو مرا به زندگی امیدوار نمی کند . آنقدر تاریکم که هیچ خورشیدی به ملاقاتم نمی آید و بعضی روزها آنقدر به تو نزدیکم که صدای نفسهای تو را می شنوم و ازدیدن شاخه های  نارنج مست می شوم و احساس می کنم تو در ایوان خانه را  نشسته ای و به من لبخند می زنی ،آنقدر عاشقم که درختان و آسمان و آویشن های کوهی برایم  شعر می گویند و دستهایم سپید و سبک به سوی تو اوج می گیرند .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

همیشه این گونه است ، کسی را که خیلی دوست داری ، زودتر از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی ، مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود ، فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنارش باشی هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی هنور همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی .

همیشه این گونه است کسی که از دیدنش سیر نشده ای ، زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابانها نیست ، فکر می کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی .

همیشه این گونه است وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر ، خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب . وقتی از هر روزی بیشـــتر به نیاز داری نابــاورانه او را در کنــــارت نمی بینی فکر می کردی دست در دست او  خندان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد ، هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی هنور ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی .

همیشه این گـــــونه است ، او که می رود ، او که برای همیشه می رود آنقـــــدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای احساس می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند ، کفش ها پاره شده اند ، دستها یخ بسته اند و پروانه ها سوخته اند . راستی اگر هنوز او نرفته است ، اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است هنوز می توانی برایش یک استکان  چای بریزی و غزلی از حـــافظ بخوانی قدر تک تک نفســـهایش را بدان وبه فــــرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد ، بگو ! تو را به صدای گنچیشک ها و بوی خوش آروزها سوگند می دهم او را از من مگیر .

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۱ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 

 تا دوست را به یاری نخوانیم،

 

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

 

طعم توفیق را می چشاند

 

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

 

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

 

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

 

 یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

 

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

 

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

 

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم

 
دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

 

هر بار سنگینی را که با خود داری به دور افکن . فراموش کن ! زیرا

هنر فراموش کردن هنری خدائی است.

دلت می خواد پرواز کنی ؟ می خواهی محرم بلندی ها باشی ؟ در

این صورت هرچه را که سنگین تر داری به دریا افکن . ببین ، ایــــــن

دریاست . ((خودت)) را به دریا افکن !

آخر هنر فراموش کردن هنری خدائی است ...

 نیچـــه

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٩ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

 

آغاز بــــــهار طبیعت و سال ۱۳۸۷ مبارک باد .

                                                  هــــــمراه با بهترین آرزوهــــــا و شادباشها.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |

Without you ...

I missed you so much today , and now my time is full of cold silence and my eyes laughed yesterday to your  love .

you don't know that they are sad your eyes were light at night for me . I don't know what happened in the future ?

I'm full of agitation , I'm impatient , I'm annoyed , where are you ? that I'm with out you die , for thousands time .

بي تو ...

 تو را گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگينند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگينند . چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام ، بي تاب و دلگيرم . كجا ماندي كه من بي تو هزاران با ردر هر لحظه مي ميرم...  

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٤ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط مریـم نظرات () |